این داستان رو بخون..فکر کن..و اگه دوست داشتی امتحان کن..پیش از اونکه در مورد هر اتفاقی تو زندگیت قضاوت کنی..گله کنی..غمگین بشی یا حتی خیلی شاد بشی...
در فولکلور آلمان ، قصه ای هست که این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ، پچ پچ می کند ،آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند ، نزد قاضی برود و شکایت کند .
اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می کند .
کتاب پدران، فرزندان ، نوه ها اثر پائولو کوئلیو
هر که بزرگ است ,آرام است .بزرگترین اقیانوس ,آرام است ....
پس ارام باش تا بزرگ باشی